تبليغاتX
دلخوش یک رویا


دلخوش یک رویا

شعرهای خاکستری



وبلاگ "دلخوش يك رويا" امروز وارد 5 سالگي شد .

وباز هم يكسال ديگر گذشت !!!

 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط مریم| |

می گفتند کسی هست

که خدا صدایش می کنند

اگر پیدایش کردی

و در آغوشش آرمیدی،

رویای بهشت دیگر برایت مضحک می شود.

راه افتادم به دنبالش،

نمی دانم کجای راه بودم

که تو را دیدم !

و هنوز در آغوشت نیارمیده

رویای بهشت برایم مضحک شد.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط مریم| |

دريغا !!

شب است و ماه مي رقصد ؛

ستاره نور مي پاشد ؛

نسيم پونه ها ،عطرشقايق ها ؛

زلبهاي هوس آلود زنبق بوسه مي گيرد ؛

دريغا تو احساس اگر داشتي دلت را چو من مفت مي باختي 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط مریم| |

باران باش ببار اما نپرس پياله هاي خالي ازآن كيست !!! 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط مریم| |

حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست

بلکه حقيقت او نهفته در آن چيزي است که از اظهار آن عاجز است

بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش ، بلکه به ناگفته هايش گوش کن !!!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط مریم| |

مثل ساحل آرام باش تا مثل دريا بي قرارت باشند ...

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط مریم| |

خدايا ...!!

دلم را همچون ني لبك چوبين بر لبهاي خود بگذار

و زيباترين نغمه هايت را ، در فضاي زندگي مردمان مترنم كن

چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتي هست ... عشق باشم من !!

هرجا ترديدي هست ... ايمان باشم من !!

هر جا نااميدي هست ... اميد باشم من !!

هر جا تاريكي هست ... روشنايي باشم من !!

هر جا غمي هست ... شادماني باشم من !!

خدايا ...

توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت ...

و

بفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا ....

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط | |

خدايا ...!!

دلم را همچون ني لبك چوبين بر لبهاي خود بگذار

و زيباترين نغمه هايت را ، در فضاي زندگي مردمان مترنم كن

چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتي هست ... عشق باشم من !!

هرجا ترديدي هست ... ايمان باشم من !!

هر جا نااميدي هست ... اميد باشم من !!

هر جا تاريكي هست ... روشنايي باشم من !!

هر جا غمي هست ... شادماني باشم من !!

خدايا ...

توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت ...

و

بفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا ....

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط مریم| |

دو چیز است که در این جهان مرا افسون می کند :

یکی آبی دریا که می بینم و می دانم که نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم که هست ..

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط مریم| |

روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد . بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ و گل ريختند . اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كردبا هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پا يين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رهايي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم !!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:42 قبل از ظهر توسط مریم| |

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند
و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم
شاید این است دلیل تنهایی ما !!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط مریم| |

1 - رنگين كمان پس ازباران تنها پاداش كساني است كه تا آخرين قطره زير باران مي مانند...

2- حضور هيچكس درزندگي ما اتفاقي نيست....  خدادرهرحضوري رازي نهان كرده است...

3- ماموريت ما در زندگي بي مشكل زيستن نيست بلكه با انگيزه زيستن است...             

4- هيچ انساني سرزمينهاي جديد كشف نمي كند مگر اينكه راضي شود تامدت بسيار طولاني ازساحل دور بماند...

5- زندگي هديه خداوند است به شما و شيوه زندگي شما هديه شماست به خداوند... 

6- كسي كه چرايي زندگي را يافته است ... باچگونگي آن كنارخواهدآمد ...

7- چه بسيارند كساني كه هميشه حرف مي زنند بي انكه چيزي بگويند... وچه اندكند كساني كه حرفي نمي زنند ... اما...بسيارمي گويند....

8- پروردگارا: وقتي همه چيز ازان توست و همه چيز به دست توست... داشتن چه معنايي دارد بي تو و بي خواست تو.... خودت را دارايي من قرارده...

9- دستهايي كه در حال خدمتند مقدس تر از لبهايي هستند كه دعا مي خوانند  ..            

10- سه چيز در زندگي بشري اهميت دارد : نخست مهرباني است دوم مهرباني است سوم مهرباني است .     

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط مریم| |

زندگي هر انچه را بخواهي

همان را به تو مي دهد ...  

چشمانت را باز كن ...      

دلت را بيداركن ...    

روياهايت راصداكن...

روياهايت را صداكن...

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط مریم| |

بگذار شيطنت عشق چشمان ترا به برهنگي خويش بگشايد. هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد.اما کوري را به خاطر آرامش تحمل نکن !!

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط مریم| |

هنوز تمام پنجره ها را

به نام تو باز می کنم

هنوز باران را

تلنگر انگشت های تو می دانم

بر ذهن مه گرفته ام

هنوز خش خش برگ ها را

به پای قدم های تو می نویسم !

هنوز باد که خودش را به در می کوبد

از جا می پرم :

آمدم ! آمدم !

و تمام درها ،

به هوای تو باز می شوند !

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط مریم| |

دختري دلش شكست

رفت و هرچه پنجره رو به نور بود

بست

رفت و هرچه داشت

يعني آن دل شكسته را

توي كيسه زباله ريخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر

لاي خاكروبه ها

يك دل شكسته ديد

ناگهان توي سينه اش پرنده اي تپيد

چيزي از كنار چشمهاي خسته اش

قطره قطره بي صدا چكيد

رفتگر براي كفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و آن تكه هاي دل شكسته را به خانه برد

سالهاست

توي اين محله با طلوع آفتاب

پشت هر دري

يك گل شقايق است

چون كه مرد رفتگر

سالهاست عاشق است ...

 

نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط مریم| |

زیر گنبد کبود
جز من و خدا
کسی نبود

روزگار روبه راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا مستجاب کرد

پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد

سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست

هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازی ای که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...

عرفان نظر آهاری

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط | |

دیوار

پرشد ازخطوط انتظار

سلولم را عوض کنید ... !!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:42 بعد از ظهر توسط مریم| |

چه ساده بودم

آن هنگام كه مي پنداشتم

تركيدن بادكنك آبي من

ناگوارترين حادثه ي عالم است !

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط مریم| |

خدایا مرا به بغضی که از تو می‌شکند بسپار ،

مرا به بادهای تند رها کننده‌ی گویا ...

مرا تا همیشه به باران شوینده بسپار ........!!

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط مریم| |

روزگاري ست

كه باد

پر ز حرفهاي دروغ است

از پچ پچ عشاق خياباني

و نديده ست به خود

هيچ مهري

به جز

چند شاخه گل مصنوعي

كه در گلدان سياه دل همسايه

روئيده ست ...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط مریم| |

پناهم بده اي صداي شبانه

پناهم بده اي غزل اي ترانه

پناهم بده اي غم خوب اهلي

پرم كن پر از گريه اي بي بهانه

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط مریم| |

گم کرد

سادگی خود را

در رنگ رنگ روزنه های روزگارِ امروز

در طبیعت مصنوع زندگی

گم شد

چه حیف!

صاف بود و ساده و بی ادعا

غصه ای نداشت

دل من ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط مریم| |

سالها پيش از اين    

زيريك سنگ ؛ گوشه اي از زمين

من فقط يك كمي خاك بودم همين

يك كمي خاك كه دعايش

پر زدن آن سوي پرده آسمان بود

آرزويش همين

ديدن آخرين قله كهكشان بود

خاك هر شب دعا كرد

از ته دل خدا را صدا كرد

يك شب آخر دعايش اثر كرد

يك فرشته تمام زمين را خبر كرد

و خدا تكه اي خاك برداشت

آسمان را در آن كاشت

خاك را

توي دست خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاك توي دست خدا نور شد

پر گرفت از زمين دور شد

راستي

من همان خاك خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهي اوقات

اين همه از خدا دور هستم ..؟؟!!

 

*دلم بدجوری گرفته خداجون*

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:42 بعد از ظهر توسط مریم| |

قاموسهای نا نوشته

زنگهای کر

به دنبال مترسکی ملتهب

میان چند پنجره شکسته

با های و هویی سرمایی

 و

آسمانی مرا می خواند

 پر از لبخند

پر از عشق

پر از گشایش چند پنجره صبح

پر از تو....

 

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط مریم| |

وقتي از كسي كه دوستش داري هيچ خبري نيست خوشحال باش چون حتما حالش خوبه و همه چيز رو به راهه كه از يادش رفتي .....

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط مریم| |

درد تاريكيست درد خواستن

رفتن وبيهوده خود راكاستن

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط مریم| |

بيش از اينها؛ آه ؛ آري

بيش از اينهامي توان خاموش ماند ....

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط مریم| |

اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی  ...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مریم| |

یادگار تو برایم چه بود جزء خنده ای که تا بی نهایت بر تابوت چهره ام می ماند . تو را یه دریا می پنداشتم آبی و پاک ، چه می دانستم دریا هم رود می بلعد ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط مریم| |


Design By : Night Skin